تبليغاتX
یلدای تنها
صدایت درونم را می لرزاند و لبخندت دعوتی است برای رفتن تخیلم به سمت دیوانگی.

..غرور من..

وا رفتم...و خيره در چشمان بي فروغت گفتم:

مي دانم كه دروغ مي گويي... مي دانم كه هنوز دوستم داري..

سكوت نمي كني و با لبخندي به لب مي گويي:

تسليم شو..اين تقدير توست..ديگر در قلبم جايي نداري..

شراب وجودت را به ديگري بسپار..

بدن خيست را براي ديگري به نمايش بگذار..

آه.. نترس زيبايي هاي وجودت دل آدميان را مي لرزان..

مرا هم بازي دادي ..ندانستي؟؟...

همه ي وجودم را لبريز از عشق شيرينت كردي..

و با غرور و سرديت شور و حرارتش را خاموش كردي...

يك مشت كاغذ مچاله وسوخته بر زمين افتادو...تو رفتي..

 

ومن ...آيا بي عشق تو زنده خواهم ماند؟...

                                                                  رستمی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:43  توسط یلدا | 

 

افسانه ی حیات دو چیز بیش نیست:

.......مرگ آرزو........

......آرزوی مرگ..... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:16  توسط یلدا | 

....افسوس...

 

شبحی از جنس اشک در کوچه های تاریک می دوید

سکوت و غم جای پاهایش را می بوسید

و من بي صبرانه به دنبال نفس هايش مي دويدم

...افسوس....

كه ماه زودتر از من به او رسيدو او را به آسمان برد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 1:52  توسط یلدا | 

 

من گفتم :تو از عشق چه مي داني؟

تو گفتي:اشك...بوسه...انتظار...

من گفتم:نه...تو عاقل تر از آن هستي

كه به پاي من ديوانه بسوزي

آرام وبي صدا گفتي:براي تو نه ..براي ديگري مي سوزم...

اما من با بغض...از ته دل...با فرياد گفتم..

.

عشق...مرگ من براي توست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:12  توسط یلدا | 

امشب می خواهم بگویم ..

...دوستت دارم....

آهسته صدایت می کنم...نمی شنوی....

فریاد میکشم...بی صدا لبخند میزنی

می گریم...تنهایم می گذاری...

در انتها آرام می گیرم ومی گویم ..

...خداحافظ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:37  توسط یلدا | 
می میرم؟......

تلنگری بر شیشه ی قلبم زدی و     

      محزون پرسیدی : جایی برای من هست؟ 

بی صدا خندیدم وگفتم : دیر آمدی

       آن که دیشب در شیشه ای قلبم را قفل کرد

کلیدش را دور انداخت...

       قطره های خون از چشمهایت فرو ریخت

و بی رحمانه مشتهایت را. . .

       بر شیشه ی قلبم کوبیدی تا آن را بشکنی

آه . . . افسوس . . . . .  که. . .

      صدای فریادم را نشنیدی هنگامی که گفتم :

....آن که دیشب مهمان قلبم بود مرگ بود.... 

                    .....................

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:19  توسط یلدا | 

                   ......قلب کوچک......         

دخترک عشق ماه ستاره رابردلش نوشت..

آسمان وجنگل رادرقلب کوچکش جای داد..

گل رانچیدوبرسبزه های خیالش قدم نگذاشت..

فانوس به دست برساحل دریای اشکهایش..

منتظرمحبت نشست..

شمعی رابه دست گرفت ودلهای سیاه راروشن کرد..

این همه مهربانی راازکجاآموخته بود؟..

                 ...........

          

        . . . . . . . .  . .شایداویک فرشته بود . .  . . . . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 3:13  توسط یلدا | 
 

 می نویسم.......             

وقت تنگ است ومن باید بنویسم...

پس نردبانی بر بام خانه می گذارم...

وبر روی ستاره ها می نویسم....

می گریم وبر اشکهایم می نویسم...

منتظر طلوع خورشید می نشینم....

وبر پیشانی خورشید می نویسم....

برقطره های نرم باران می نویسم...

می میرم وبر استخوان هایم ...حتی.....

می نویسم.........

جز تو دل به کسی نخواهم داد.........و...

تا ابد در انتظارتم.........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:55  توسط یلدا | 

 

انتظار

زنی سالها در انتظار مردی بر ساحل نشسته بود..

ردپای عشق او در تمام ساحل جاری بود..مرد که آمد بغض زن شکست

زن آه نگفت به جز آه هنگامی که دیده اش نقش بر آب شد..

با آهی سرد اشکها ی خود را پاک کرد وگفت:با یک سلام اتش بر جانم

 زدی و

گفتن نوای خداحافظ شمعی را که افروخته بودی برای همیشه

خاموش ساختی...

مرد خندید..

زن گفت:در این سالها انچه را که کشیدم همه از طالعم

میدانند ولی این تنهایی و تیره بختی را از بی وفایی های تو میدانم..

مرد خندید...

زن گفت:کاش.. عشقبازی را از بلبل می اموختی ولی افسوس

که در مکتب جغدان فرا گرفتی..

مرد خندید..

زن گفت:تنها گواه من در دوریت که چه بر من گذشت دل دردمند ودیده

 ی خون آلودم است..

ناگاه مرد فریادی کشیدو ساحل خاموش را به لرزه دراورد..

غرور زن را شکست ورفت..آسمان هم دلش شکست ورگبار قطره

هایش

را بر سرو صورت مرد شلاق زد..      ناگاه...

حلقه ی مرد در دست زن شکست وانگشتش را در خون مدفون

ساخت...

 5ycbvra.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:43  توسط یلدا | 
دروغ

دروغ می گفت ...دیگری را دوست میداشت..

بارها گفتم :دوستم داری؟گفت:اری...

تادیری خاموش بودم..ولی آخر از پای

شکیب افتادم...وگفتم:راست بگو تو را خواهم بخشید...

واز گنهت خواهم گذشت..هر چند سنگین باشد..

عاقبت با آرزوی فراوان پیشم آمد وگفت:

مرا ببخش...دیگری را دوست دارم..

گفتم:حال که سالها تو به من دروغ گفتی

این بار هم من به تو دروغ گفتم...

تورا نخواهم بخشید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 1:21  توسط یلدا |